
بازهم که دارم مینویسم دریچه ای ازغم و دریچه ای از شادی را در قلب خود پنهان کرده ام
و چشمان لبریز از اشکم را بر تو نثار کرده ام. تو خوب میدانی که همیشه در راه بدست
آوردن قلبت سخت میکوشم پس باور کن چقدر دوستت دارم. این که میگویم دوستت دارم
شعرنیست بلکه رویای عاشقانه حسرت من است اینها شعر نیست بلکه چیزیست به زیبایی
چشمانت عزیزم، با تمام وجود دوستت دارم و با نگاهی که در عمق چشمانت است نام تو را
مینویسم و به زمین و زمان سوگند یاد میکنم که هرگز فراموشت نمی کنم.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:34 توسط طناز
|

کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت:
1)غرور 2) عشق 3) دروغ
آن وقت کسی از روی غرور برای عشق دروغ نمی گفت.

***به نام آنکه میثاق را آفرید***
امشب از تو خواهم نوشت با نگاه نیلوفری تا حوالی بی کسی، از تو خواهم سرود،
ترانه ای خواهم کاشت و با گریه بارانم تو سبز خواهی شد. در بغض کویری
شعرهایم ، من فریادی خفته در سکوت مردابم و شاید سالیان دیگر پیدا کنی
چشمانی که حک شده به تخته سنگی و تو آن روز برمزار چشمهایم نیلوفری بکار
به یاد بی کسی مرداب ، به یاد غربت غمگین
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 17:36 توسط طناز
|

تقدیم به عزیزترینم
ای کاش باران بودم تا غبار غمهایت را می شستم.ای کاش نسیم بودم تا صورتت را نوازش
می کردم.ای کاش گل بودم تا یکی از غنچه هایم را به تو هدیه می دادم. اما افسوس نه بارانم
نه نسیم و نه گل . اما هر چه هستم دوستت دارم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 14:43 توسط طناز
|

حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره را
و بهاران را باور کن
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 16:54 توسط طناز
|
*** همه ی هستی من پر شده از
حس جدیدی
که در آن واژه ی نام تو سرآغاز همه حادثه هاست
و نگاهت
زندگی بخش همه ثانیه ها***
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 16:19 توسط طناز
|
یه روز عشقم ازم پرسید که به نظرت عشق یعنی چی؟
من اونروز جوابشو ندادم اما الان میخوام جوابشو اینجا بنویسم.
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سربه دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی سست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختنی یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 13:58 توسط طناز
|

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقتو ازت دزدید و به جاش یه
زخم همیشگی به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای لبریزگی
نفرت ، حس کنی که هنوزم دوسش داری...
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه
بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده...
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش
هیچ چیز جز سلام نتونی بگی...
چقدر سخته وقتی پشتت بهش دونه های اشک گونه های تورو خیس
کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری...
چقدر سخته گل آرزوهاتو ، تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت
بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی:
گل من باغچه ی نو مبارک
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 0:14 توسط طناز
|
هر بار که به سراغم می آمد می گفت:امروز که مال منی بگو دوستم
داری ، اما بوسه ای بر لبانش زدم.آنقدر خوشحال شد که خودش را در
آغوشم انداخت.
ماه بعد در بستر بیماری به سراغش رفتم با صدای غم زده گفت:
امروز مال منی بگو دوستم داری. ولی باز بوسه ای بر لبانش زدم و
رفتم.
بعد از گذشت چند ماه به سراغش آمدم.ملافه ی سفیدی روی صورتش
کشیده بود.ملافه را کنار زدم و صورتش را با اشکهای مروارید شستشو
دادم و بی اختیار فریاد زدم:
دوستت دارم عزیزم

+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:52 توسط طناز
|

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق و دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت بار گران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم وگشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لغزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 23:26 توسط طناز
|
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:21 توسط طناز
|